مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
جـبرئـیل روی پـرش باز غـزل آورده اسـتـعـاره کـمـی ایـهــام و بـدل آورده عشق با « حیِّ علی خیرُ العمل » آورده واژه واژه بـه لـبـم جــام عـسـل آورده «یوسف» مصریِ « زهرا » سرِ بازار آمد به «زلیـخـا» بـسـپاریـد که دلـدار آمـد کوچه را ریسه ببـندید چـراغان بُکـنید عـرش را گُـل بزنـید آینـهبـندان بُکـنید جان نثار قـدمش زود به قـربان بُکـنید خلق را مستِ شراب رُخ جانان بُکنید دل ز « نرجس» نه که صد دل ز همه عالم بُرد هرچه خوبیست به دنیا نوۀ خـاتم بُرد باز هم صحبت ما قصۀ گـیـسویش شد تا سحر حرف و حدیث خمِ ابرویش شد باز هـم قـبـلـۀ ما سـلـسـلـۀ مـویـش شد دلمـان مـشـتری خـاکِ سرِ کـویش شد « دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند» یازده قرن ز نبودت دل من گلگون است سوختم از غم دوری تو چشمم خون است طالبِ دیدن تو گشته دلم، مجنون است هفت پشتم به تو و طایفهات مدیون است یـوسـف فـاطـمه و حُـسنِ خـتـام طاهـا لحـظه لحـظه برسد بر تو سـلام طاهـا میشود شادی آن قـلب سپـیدت بشوم؟ یا که مهـمان سر سفـرۀ عـیدت بشوم؟ سیصد و سیزدهمین یار شهیدت بشوم کاش رخصت بدهی « شیخ مفیدت» بشوم با ظـهـورت دل غـمـدیـده ما شـاد نـما بـا نـفـسهـای گـلِ فــاطــمـه آبـاد نـمـا سی نفر یار نداری که پـریشان ماندی مثل یـوسـف اسـیرِ غـم زنـدان مـاندی همدم غربت و صحرا و بیـابان ماندی از گـناهِ منِ غـفـلـتزده پـنهـان ماندی مددی کن که به عشق تو مسلمان بشوم با ولایت به نفسهای تو «سلمان» بشوم چقدر تا سحـر عـشق، عـبورت مانده؟ چشممان خیره به معیادِ ظهورت مانده بانویی دست به پهلو به حضورت مانده روی مسمار و دری چشم غیورت مانده قَـسـمت میدهـم ای مـنـتـقـم آل عـلـی دگر از راه بـیـا ای به همه خلـق ولی |